4 پاسخ

  1. ادمی که اولین بار میره تو طوفان ، بعدش دیگه اون ادمی نیست که بیرون میاد!
    دمت گرم که این شجاعتو داشتی بهفمی که همیشه باید به خودت اعتماد کنی و توانایی هاتو باور کنی 🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

خاطره ی اولین پروژه یک برنامه نویس

خاطره ی اولین پروژه یک برنامه نویس

درگیری ذهنی یک برنامه نویس

تو این مطلب میخوام براتون خاطره اولین پروژه برنامه نویسی خودم رو تعریف کنم.

تقریبا یک سالی بود که از دانشگاه فارق التحصیل شده بودم.

از اواخر دانشگاه تو یه شرکت به عنوان کارآموز ، برنامه نویسی میکردم.

ولی تا به اون لحظه هیچ برنامه ای رو به تنهایی ننوشته بودم.

اگر قرار بود برنامه ای بنویسم ، بخشی از یک پروژه به من داده میشد ، با من صحبت میشد ، مسیر مشخص می شد و من شروع به انجام کار می کردم. در حین انجام کار هم اگر به مشکلی بر می خوردم و جستجو هام حول موضوع به جواب نمیرسید کسی بود که ازش کمک بگیرم.

 

تازگیا این موضوع که خودم توانایی انجام یک پروژه رو به تنهایی ندارم خیلی ناراحتم میکرد. همش با خودم فکر می کردم ، بعد از این همه وقت هنوز خودم نمیتونم یه پروژه رو تنها انجام بدم. تا این که عصر یک روز فرصتی برای انجام یک پروژه ایجاد شد. یکی از دوستانم بود و پروژه رو تا سه روز آینده می خواست.

متن پروژه رو دیدم. چهار بخش مختلف داشت که من در دو بخش تسلط داشتم و در دو بخش دیگه فقط مطالعه کرده بودم. نمی خواستم بگم که می تونم انجامش بدم. مدام تو سرم این صدا بود که اگر نتونی چی؟اگر وقت کم بیاری؟ اگر به طرف نرسونی؟ صداها رو ساکت کردم. به خودم گفتم مگه این همون چیزی نیست که الان یه مدته ذهنت و درگیر کرده ؟ اگه الان نه ،پس کی ؟ این شد که تصمیمم رو گرفتم، باید انجامش بدم. این شد که صورت پروژه رو به سرپرستم نشون دادم وقتی ایشون هم گفتن از پسش بر میای ، با خیال راحت به طرف گفتم من انجامش میدم و اولین پروژه خودم رو گرفتم.

روز اول فقط طرح پروژه رو زدم و یکسری کلاس های اولیه ، روز دوم تمام اون دو بخشی که گفته بودم از قبل تسلط داشتم تموم شد.

ولی امان از روز سوم که تمام بخش های سخت پروژه مونده بود. اون روز تو شرکت انقد اضطراب داشتم که نمی تونستم تمرکز کنم. برنامه نویسی و آشفتگی دو تا چیز متضاد. مدام تو ذهنم به خودم می گفتم : اگه آسمون به زمین بیاد باید انجامش بدی. نباید کم بیاری کمک بگیر ولی تمومش کن. تا بلکه یکم آروم تر شم.اما این حرف ها خیلی جواب نداد؛ این شد که از همکارانم که تجربه ی بیشتری نسبت به من داشتم سوال کردم و البته کمک بزرگ به من در آخر زمان کاری بود ،که اون مرور روال انجام کار به کمک سرپرستم بود.این موضوع منو به خودم آوردو اضطرابم رو کم کرد. اومدم خونه، سریع تر از هر زمان دیگه ای نشستم پشت لپ تاپ،سعی کردم خیلی سریع تمام مسائلی که صحبت کرده بودیم رو پیاده سازی کنم. اما نمیشد .. جواب نمیداد…. داغ شده بودم .. به کد نگاه می کردم و اصلا هیچی متوجه نمیشدم. مغزم کار نمیکرد. باز هم مزاحم سرپرستم شدم ، گفتم نمیشه جواب نمیده … واسه راهنماییم چند تا کد فرستادن … ولی نه من متوجه نمیشدم . انگار کرکره ی مغزمو پایین کشیده بودن ، یه تابلو ی تعطیل است هم زده بودن وسطش .. ساعت ده شب بود فقط دوساعت دیگه وقت داشتم و شاید بیشتر از دو سوم کدهایی که باید زده میشد هنوز مونده بود. دیدم هیچ جوره نمیشه، تماس گرفتم و ازش خواستم که کد رو اول صبح بفرستم قبول کرد . با این حساب من تا حدود شش صبح زمان داشتم .دوباره برگشتم سر کد ، نمیشد که نمیشد … اون بخش رو رها کردم. از سرپرستم خواهش کردم ایراد کدم رو بر طرف کنن . رفتم بقیه بخش ها رو بزنم تا توی اون لحظه یه کار مفیدی انجام داده باشم. اشکال برطرف شد … من خیلی خوشحال شدم. گفتم جواب میده کلی تشکر کردم . ولی بعد از یه ساعت متوجه شدم که نه نمیشه ، یجاهایی جواب نمیده . دوباره مزاحم سرپرستم شدم ، دیر وقت بود خیلی دیر ولی من چاره ای نداشتم … این تنها راه کمکی بود که به ذهنم میرسید .. به موردی اشاره کردند که امتحان کنم ، جواب داد … باز هم خوشحال شدم، تشکر کردم . تاکید کردن که مطمئنید مشکلی نیست ؟ منم با خوشحالی هر چه تمام تر گفتم بله .. گفتن اگر اشکالی هست بگید چون تا صبح در دسترس نخواهم بود. منم که از خوشحالی سر از پا نمیشناختم گفتم نه و کلی تشکر کردم . خودم هم رفتم استراحت کوتاهی کنم برای ادامه ی کار. اما چشمتون روز بد نبینه وقتی برگشتم ادامه ی کد رو انجام بدم بازم جواب نمیداد … این بدترین اتفاق ممکن بود .. دیگه کمکی در کار نبود راهی واسه کمک گرفتن نبود ، سرپرست خوابیده بود. خودم بودم و خودم … گفتم تموم شد، بدبخت شدم رفت .. جواب مردمو چی بدم .. صبح پا میشه باید بگم نتونستم ؟ نشد؟ … خدایا چکار کنم این اولین پروژه منه …. قلبم الان بود که از جاش در بیاد … چند دقیقه فقط نشستم . ساعت از دو و نیم هم گذشته بود. به خودم اومدم گفتم اینجوری نمیشه دست رو دست نذار حداقل کاری که می تونی انجام بدی اینه که همه سعی تو بکنی .. شروع کردم به کد زدن. یه تغییر کوچیک ایجاد کردم ، باورم نمیشد… جواب میداد. چندین بار تست کردم. نه واقعا جواب میده .. انرژی گرفتم شروع کردم . برای ادامه کار همه ی سعی مو کردم اول خیالمو از این موضوع که همه نیاز های پروژه برای یک حالت جواب میده راحت کنم… چون اون وقت بقیه چیز ها مشابه میشد . ساعت نزدیکای شش و نیم بو د که به هدفم رسیدم. دلم و بزرگ کردم کد رو فرستادم . میدونستم دوستم به پروژه برای ساعت ده نیاز داره، بهش گفتم بقیه تکرار همین هاست و تا ساعت نه ، نه و نیم ادامه رو میفرستم . دوستم هم قبول کرد… حدود نه و نیم بود که پروژه رو فرستادم و گفتم اگر مشکلی داره بهم اطلاع بده …. ولی دیگه جونی نداشتم … از شدت خواب نه تنها مغزم جواب نمیداد ، حتی قدرت راه رفتن هم نداشتم .

 

خیالم راحت شده بود پروژه رو تحویل داده بودم … باورم نمیشد … خیلی خوشحال بودم … ولی تنها کاری که کردم خوابیدن بود…

 

این بود خاطره من از اولین پروژه برنامه نویسی م

 

“اولین بار سخته ، ولی باید یکبار شروع کرد. وقتی راهی جلوتون باز شد ، نترسین و اولین قدم رو بردارین و تا آخر ادامه بدین … به مقصد میرسین “